السيد حامد النقوي

52

عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي )

و تابعيتشان اين استدلال پر اضلال نموده تا باشد كه ناظرين كلام ابو احمد حاكم قول همراهيان سعد هذا ملك را محمول بر علميّت نمايند و بجهل و حماقتشان پى نبرند ليكن ابن حجر عسقلانى اين نكته غامضه را نفهميد و گمان برد كه ابو احمد حاكم درين استدلال غلط كرده و راه خطا رفته لهذا تنبيها على الغلط و ايضاحا للسقط پرده از روى كار برانداخت و واضح و ظاهر ساخت كه قول همراهيان سعد هذا ملك محمول بر علميت نيست بلكه ايشان ابو محجن را ملكى از ملائكه گمان كرده بودند و تائيد اين تحقيق بروايت ابو بكر بن أبى شيبه نمود كه در آن روايت در سياق اين قصه بصراحت وارد شده كه همراهيان سعد ابو محجن را ملكى از ملائكه گمان نموده بودند چهارم آنكه از آن عيان شد كه عبد الرزاق بسند صحيح روايت كرده كه ابو محجن پى در پى در شرب خمر محدود مىشد آخر او را مسجون و محبوس ساختند و سخت بند نمودند تا آنكه در قادسيه او حيلة با كفار قتال نمود و سعد بن أبى وقاص بعوض اين حسن خدمت او با او گفت لا اجلدك فى الخمر ابدا و به اين انعام كه سراسر مخالف احكام رب منعام و صراحة منافى شريعت خير الانام صلى اللَّه عليه و آله الكرامست او را ممتاز و سرافراز گردانيد پنجم آنكه از آن واضح شد كه حسب روايت مدائنى حضرت عمر ابو محجن را بسبب ادمان خمر خارج البلد فرمودند و ابو جهر بصرى و شخصى ديگر را مامور ساختند كه او را از درياى شور عبور دهند و ابو محجن از نزد ايشان فرار كرده راهى عراق گرديد و بقادسيه رسيد حسب روايت ابو عمر حضرت عمر بذريعه نامه خود سعد را حكم كردند كه ابو محجن را حبس نمايد پس او ابو محجن را محبوس كرد ششم آنكه از آن لائح شد كه ابو محجن در مدينه منوره با زن مردى از انصار عشق‌بازى آغاز نهاد و از محاسن اتفاقات آنكه نام آن زن شموس بود كه يكى از اسماى خمرست ابو محجن از فرط و له و غرام و شغف و هيام خواست كه او را به بيند ليكن قادر نشد ناچار حيله عجيب برانگيخت و خود را اجير بنائى ساخت كه قريب به خانه آن زن تعمير مكانى مىنمود و به اين وسيله رذيله از راه روزن ديوار بر ان زن مشرف و به زيارت او مشرف گرديد و از غايت خلاعت اين واقعه را نظم هم كرد و بيتى كه درين باب گفت مضمون مجون مشحون آن اين ست كه من نظر كردم بسوى شموس حال آنكه در باب او از جانب خدا منع شديد بود چون اين واقعه آشكارا گرديد ناچار شوهر آن زن به خدمت خليفه ثانى شكايت كرد حضرت ايشان ابو محجن را خارج البلد ساختند و همراه او شخصى كه ابن جهرا نام داشت بطور نگاهيان روانه نمودند ابن جهرا چون ديد كه ابو محجن شمشيرى براى قتل او مهيا كرده است راه فرار پيش گرفت و به خدمت خليفه رسيده ماجرا را عرض كرد از آن سو ابو محجن عرصه را خالى ديده بسوى قادسيه شتافت خليفه ثانى بعد